تبلیغات
کوچـــری - کوچری شناسی - بخش هفتم احمدرضا ریاضت

کوچری شناسی - بخش هفتم احمدرضا ریاضت

نویسنده :مجید ریاضت
تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1396-08:36 بعد از ظهر

ریاضت احمدرضا:
خاطراتی از جنس کوچری
قسمت هفتم.
شیر هندو:
همسایه هایی که دارای گاوشیرده یا گوسفند بودند واز طرفی شیر گاوخودشان کم بود وبا آن نمی توانستند به یکباره یک ظرف ماست که کشگول نام داشت را ،مایه ماست بزنند.بخاطر همین می آمدند باهم هماهنگ می کردند و شیری که از گاوها می دوختند را درظرفی بنام بادیه که پیمانه هم بود به نوبت خانه همدیگر می بردند وبا چوب خط آنرا اندازه گیری می کردند وتحویل می دادندکه معمولا هر پانزده روز خانه یکی از همسایه ها شیر رامی بردند.بعد این شیر را درظرفی بنام ماهی تابه(تشت بزرگ) بزرگ می ریختند ووقتی تا صبح این شیردرجای خنک می ماند،تولید رویه یاهمان سرشیر می کرد.البته این تشت باید دوراز دسترس گربه هابود چون یکی از حیوانات موذی که ازقدیم با انسان سر سرشیر خوردن رقابت داشت ،همین گربه بود ،  ومادران کدبانو ازرویه شیر، سرشیر خوبی می گرفتند وسر سفره می آوردند .یادش بخیر .گاهی اوقات پیش می آمد که همزمان آن خانم کدبانو یک خمیر جزیی هم راه می انداخت ومقداری نان تازه که بیشتر آن گرده بود ،درست می کرد .یه چیزی من می گویم یه چیزی شما می شنوید .ولی نمی دانید  این سر شیر با گرده چقدر خوشمزه بود .مادر من نیز،که خدا رحمتش کنددر گرفتن سرشیر مهارت زیادی داشت بطوریکه گاهی اوقات که مهمان زیادی داشتیم آنچنان حرفه ای این سرشیر را می گرفت که جوابگوی کل مهمانها بود درصورتی که اگر حرفه ای نبود آن سرشیر جوابگوی همه افراد نبود یعنی طوری نان را زیر سرشیر می بردکه هر تیکه نان لبه سرشیر را بگیرد .وابتدا زیر بشقاب یه کم نان خشک  می گذاشتند که بشقاب پرنشان داده شود وبعد سرشیر راروی آن می گذاشتند وآخر سر هم کمی شیر روی سرشیرها می ریختندواین سرشیردیگه آماده بود برای میل کردن.حالا یک خاطره هم از سرشیر گرفتن مادرم بگویم .
من وداداش علیرضایم  چون آن موقع کوچک بودیم همیشه داخل خانه بودیم ،تقریبا همیشه سرشیر می خوردیم یک روز که داداش های دیگرمان از تهران آمده بودندوسرشیر به اندازه همه نبود بخاطر همین مادرم سرشیر را جلوی من وداداش علیرضا نگذاشت وجلوی داداش های دیگرم گذاشتند بعداز چند لحظه این داداشم که سرشیر جلویش بود به داداش علیرضا تعارف کرد که مادرم بلافاصله گفت نه علیرضا نمی خواد.این حرف را که مادر گفتند،  داش علیرضا یهویی عصبانی شد وگفت من سر شیر نمخوام که توخوشحال باشی .بیچاره مادرم که باسرشیر کم داشت آبروداری می کرد کمی پیش داداش ها خجالت کشیدند .ضمنا سرشیر را با شیره انگور ویا باشکر میل می کردند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How can we increase our height?
دوشنبه 16 مرداد 1396 09:40 بعد از ظهر
Very good post. I am experiencing some of these issues
as well..
johnettestovel.wordpress.com
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:09 قبل از ظهر
I do not even understand how I finished up here, but I thought this
submit was good. I don't recognize who you are however definitely you are going to a
well-known blogger in case you aren't already. Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر